تبليغاتX
مجـــــــــــــــازات عشـــــــــــــــق

من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره

هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره

نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه

چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره

من وتو،من وتو ،من وتو

هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم

خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم

نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما

يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم

ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما

گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه

ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه

گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن

اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

 

من وتو ،من و تو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه هاييم هم صداي بي صداييم

نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط شیرین  | 


نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط شیرین  | 


نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط شیرین  | 


نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط شیرین  | 


نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط شیرین  | 


نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط شیرین  | 


آن كه مي گويد دوستت مي دارم

خنياگر غمگيني است

كه آوازش را از دست داده است

اي كاش عشق را

زبان سخن بود

هزار كاكلي شاد

در چشمان توست

هزار قناري خاموش

در گلوي من

عشق را

اي كاش زبان سخن بود

آن كه مي گويد دوستت دارم

دل اندوهگين شبي است

كه مه تابش را مي جويد

اي كاش عشق را

زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ي گريان

در تمناي من

عشق را

اي كاش زبان سخن بود.

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط شیرین  | 


من تمامي مردگان بودم

مرده ي پرندگاني كه مي خوانند

و خاموش اند

مرده ي زيباترين جانوران

برخاك و در آب

مرده ي آدميان همه

از بد و خوب

من آنجا بودم

در گذشته

بي سرود

با من رازي نبود

نه تبسمي

نه حسرتي

به مهر

مرا

بي گاه

در خواب ديدي

و با تو

بيدار شدم.

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط شیرین  | 


به تو دست مي سايم و جهان را در مي يابم

به تو مي  انديشم

و زمان را لمس مي كنم

معلق و بي انتها

عريان

مي وزم ، مي بارم  ، مي تابم.

آسمانم

ستارگان و زمين

و گندم عطرآگيني كه دانه مي بندد

رقصان

در جان سبز خويش.

از تو عبور مي كنم

چنان كه تندري از شب

مي درخشم

و فرو مي ريزم.

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط شیرین  | 



بيتوته ي كوتاهي ست جهان

در فاصله ي گناه و دوزخ

خورشيد

همچون دشنامي ر مي ايد

و روز

شرم ساري جبران ناپذيري است.

آه

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم

چيزي بگوي

درخت

جهان معصيت بار نياكان است

و نسيم

وسوسه ئي ست نابه كار

مهتاب پاييزي

كفري ست كه جهان را مي الايد.

چيزي بگوي

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم

چيزي بگوي

هر دريچه ي نغز

بر چشم انداز عقوبتي مي گشايد

عشق

رطوبت چندش انگيز پلشتي است

و آسمان سرپناهي

تا به خاك بنشيني و

بر سرنوشت خويش

گريه ساز كني

آه

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم

چيزي بگوي

هرچه باشد

چشمه ها

از تابوت مي جوشند

و سوگ واران ژوليده آب روي جهان اند.

عصمت به آينه مفروش

كه فاجران نيازمندتر آن اند.

خامش منشين

خدا را

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم

از عشق

چيزي بگوي!

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط شیرین  | 


زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  توسط شیرین  | 


گشتم در این زمانه بهتر از این ندیدم ازهردری كه پرسم بهترازاین ندیدم گمگشته ی زمانم دریاب این زمانم درهركرانه ی دل بهتر از این ندیدم خواستم درنگ نمایم گفتا كجا بمانی هرلحظه وصالش بهتراز این ندیدم گفتم كدام زمینی در این جهان بیابم گفتابسان ابرباش تابسترش ببینی در زیر خانه ی دل یارا توان طوافی ؟ گفتا در این كرانه بهتر از این ندیدم بر گیر خط این خاك تا عرش یار بینی گفتا حریم یار را بهتر از این ندیدم بر گیر دست حاجت تا دست یار بینی گفتا كرامتش را بهتر از این ندیدم

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  توسط شیرین  | 


يارب از عرفان ، مرا پیمانه ای سرشار ده

چـشـم بــیــنــا ، جـان آگـاه و دل بـیــدار ده

هـر سر مـوی حواس من به راهی می رود

این پریشان سیر را ، در بزم وحدت راه ده
نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  توسط شیرین  | 


کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلک یه نگاهته
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر
حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه
تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه
دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پکی خنده هات کنن
یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره
مریم همون کسی که بیشتر از همه دوست داره

نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


گفتمش : دل می خری ؟

برسید چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای بایش روی دل جا مانده بود ......


نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه

تجربه و خاطره و گذر عمر



نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط شیرین  | 



میتوانی اندازه خدا را با اندازه نگرانیهایت تجسم کنی.هر چه نگرانی هایت بزرگتر باشد، خدا کوچکتر است

نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


/* /*]]>*/

آنقدر دوست دارم كه تو كتاب جا نميشه

پي چاره ام با حرفاي الفبا نميشه

من كه هيچ ، ساعتمم ديوونته دروغ كه نيست

تو از اون روزي كه رفتي خوابيده ، پا نميشه

هي ميگم كاشكي يه روز معجزه شه با همديگه

دوسه ساعتي بريم كنار دريا ، نميشه

آسمون دلش دلش گرفته ، مث اخماي تو ا...

يه گره افتاده رو پيشونيشو ، وا نميشه

نامتم باهام لجه ، مي خوام بذارمش كنار

آنقدر بد باهام ، هر چي كنم تا نميشه

مگه كم ناز چشاتو كشيدم دسته گلم؟

كه ديگه يه ذره خندتم مال ما نميشه

سرخيا مال تو ، هر چي زرده بفرست واسه من

ماهي مثل تو كه پنهون لاي ابرا نميشه

ديدي خواستن ميون من و تو رو ابري كنن ؟

تو نگفتي بهشون بريد  ، چه حرفا ، نميشه ؟

مگه از من چي شنيدي كه  يهو دلت شكست

دل عاشق بيشتر از يك دفه رسوا نميشه

چه شبايي كه نشستم تا سحر به اين اميد

كه به هركسي به جز من بگي نه ، يا نميشه

روزي كه خواستي بياي پيشم مث ديوونه ها

از همه مي پرسيدم پس چرا فردا نميشه

اينه رسمش ؟ تا يه چيز شنيدي باورت بشه ؟

اين جوري كه قصه مون عبرت دنيا نميشه

يعني حق با شعر  يه شاعر  اون روزاش كه گفت ؟

برو مجنون واسه تو هيچ كسي ليلا نميشه

خوابتو ديدم و پرسيدم ازت كجا بودي ؟

گفتي طولانيه قصه ، توي رويا نميشه

يادته ؟ تمس گرفتم كه ببينم چي شده ؟

گفتي بعدا ، جايي ام ، صحبتش اينجا نميشه

دفترم عادتشه ، فقط تو روش خط بكشي

خودتم خوب ميدوني بدون امضا ميشه

تو رو بايد تو تمام كتابا ، نه كمته

حرف تو خلاصه نيس ، پس توي انشا نميشه

چشاتو نميشه گفت چه رنگيه بس كه گلي

هيچ چشي ، چش نزنم ، آنقدر زيبا نميشه

راستي تو منو يادت رفته  آره ؟

من همونم كه بدون تو شباش  به غير يلدا نميشه

با خودت قرار گذاشتي ديگه اسممو نگي

جمله هات تموم ميشه ، با نمي خوام ، با نميشه

باشه هرچي تو بگي قبول ، فقط اينو بدون

حكم قتلمم بدي ، هيچ كسي زيبا نميشه

نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

گفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست


نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


مي خوام يه قصري بسازم

پنجره هاش آبي باشه

من باشم و تو باشي و

يه شب مهتابي باشه

امشب مي خوام از آسمون

ياسهاي خوشبو بچينم

امشب مي خوام عكس تو رو

تو خواب گل ها ببينم

كاشكي بدوني چشمات رو

به صدتا دنيا نميدم

يه موج گيسوي تو رو

به صدتا دريا نميدم

كاش تو هواي عاشقي

هميشه پيشم بموني

از تو كتاب زندگي

حرفاي رنگي بخوني

حتي اگه دلت نخواد

اسم تو ، تو قلب منه

چهره تو يادم مياد

وقتي كه بارون مي زنه

امشب مي خوام براي تو

يه فال حافظ بگيرم اگر كه خوب در نيومد

به احترامت بميرم

امشب مي خوام رو آسمون

عكس چشات رو بكشم

اگر نگاهم نكني

ناز نگات رو بكشم

مي خوام تو رو قسم بدم

به جون هرچي عاشقه

به جون هرچي قلب صاف

رنگ گل شقايقه

يه وقتي كه من نبودم

بي خبر از اينجا نري

بدون يه خداحافظي

پر نزني تنها نري

وقتي كه اينجا بموني

بارون قشنگ و نم نمه

هواي رفتن كه كني

مرگ گلهاي مريمه


نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


مرا از اين كه ميبيني پريشانتر چه مي خواهي

از اين آتش به جز يك مشت خاكستر چه مي خواهي

من از اوج نگاه تو به زير پايت افتادم

بيا اين اوج و اين پرواز و اين باور چه مي خواهي

مرا از اين كه ميبيني پريشانتر چه مي خواهي

از اين آتش به جز يك مشت خاكستر چه مي خواهي

من از اوج نگاه تو به زير پايت افتادم

بيا اين اوج و اين پرواز و اين باور چه مي خواهي

مرا بيخود به باران مي بري با مستيه چشمت

بيا اين چشمها اين گونه هاي تر چه مي خواهي

برا يادعاي عشق اگر اين سينه كافي نيست

بيا اين تيغ و اين شمشير و اين هم سر چه مي خواهي

من آن فرهاد مسكينم كه كوه بهر تو كندم

بگو شيرين ترين رويا بگو ديگر چه مي خواهي

تمام اين غزل با خون رگهايم نثارت باد

بگو ديگر عزيز من بگو ديگر چه مي خواهي....

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


مثل اين است در اين خانه ي تار

هرچه با من سر كين است و عناد

از كلاغي كه بخواند بر بام

تا چراغي كه بلرزاند باد

مثل اين است كه مي جنبد ياءس

بر سكوني كه در اين ويران جاست

مثل اين است كه مي خواند مرگ

در سكوتي كه به غم خانه مراست

مثل اين  است در او با هر دم

به گريز است نشاطي از من

مثل اين است كه پوشيده در اوست

هر چه از بود ز غم پيراهن

مثل اين است كه هر خشت در آن

سر نهاده ست به زانوي غمي

هر ستون كرده از او پاي دراز

به اجاق غم بيشي و كمي

مثل اين است همه چيز در او

سايه در سايه ي غم بنهفته ست

همه شب مادر غم بر بالين

قصه ي مرگ به گوش اش گفته ست

مثل اين است كه در ايوانش

هرشب اشباح عزا مي گيرند

بيوه گان لاجرم از تنگ غروب

زير هر سر تاق جا مي گيرند

مثل اين است كه در آتش روز

 ظلمت سرد شب اش مستتر است

مثل اين است كه از اول شب

غم فردا پس در منتظر است

خانه ويران ،كه در او حسرت مرگ

اشك مي ريزد بر هيكل زيست

خانه ويران ، كه در او هر چه كه هست

رنج ديروز و غم فردائي است

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


خواب چون در فكند از پاي ام

خسته مي خوابم از آغاز غروب

ليك آن هرزه علف ها كه به دست

ريشه كن مي كنم از مزرعه ، روز

مي كنم شان شب در خواب ، هنوز...

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  توسط شیرین  | 


چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت ِ سمندی گویی نو زین که قرارش نیست
و فاصله تجربه یی بیهوده است
بوی پیرهنت
این جا
و اکنون. ـ

کوه ها در فاصله سردند
دست در کوچه و بستر حضور مانوس ِ دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن یأس را رج می زند

بی نجوای ِ انگشتانت
فقط

و جهان از هر سلامی خالی است




نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  توسط شیرین  | 


نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  توسط شیرین  | 


وطن ای خونه ی پر غصه ی اجدادی من
 اسم تو تنها دلیله واسه آزادی من
 عشق تو خون گرم و عاشقم ریشه داره
 خک زرخیز تو مجنون و به یادم می یاره
قهرمانات مث افسانه هامون جهانین
 مردم عاشق تو سمبل مهربانین
 زیر سایه بون امنت می شه تا ابد نشست
پشت بیگانه رو با خنجر غیرتت ، شکست
وطنم ، دیوونه ی مرزای زرخیز توام
 عاشق زمستونو ، بهار و پاییز توام
 جونمو می دم تا مرزای تو در امون باشه
اوج پرچمت همیشه توی آسمون باشه
تو مال حافظ و مولوی و نیمایی ، وطن
خونه ی رستم و خک ابن سیانیی ، وطن
آرزومه تا ابد زنده و آباد باشی
 خونه ی نواده های پک فرهاد باشی
ما تو کوچه های سبز تو به دنیا اومدیم
 چه جوری واسه آب و خک عاشقت ندیدم ؟
عشق تو مثل ضریح و گنبدا مقدسه
 واسه هر عاشق دور از تو یه دنیا نفسه
همیشه مایه ی افتخار دنیایی ، وطن
تو بلندی ، تو مث شبای یلدایی ، وطن
جون من درسته که برای تو خیلی کمه
ولی عشق دادنش می ارزه به یه عالمه
تو رو با طلاترین خک عوض نمی کنم
 با شکوه و عاشق و پاینده باشی ، وطنم


نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  توسط شیرین  | 


Blog Skin